|
صدف در حالی که روپوش سفید سایز 42ش را برانداز می
کرد با درماندگی گفت: - بچه ها، شما مطمئنید این بهترین راهه؟ ملیکا که داشت سعی می کرد تعادل بطری دوغش را روی یک
انگشت حفظ کند گفت: - معلومه که هست! شما باید نقش پرستارهای این مرکز
رو بازی کنید و قبل از رسیدن من و سحر و مهرنوش موقعیت رو از نظر استراتژیکی بررسی
کنید. تازه یه تمرینی هم برای آینده تون می شه! آیدا روپوشش را از نظر گذراند و نگاه پرسشگرانه ای
به میشا انداخت. میشا گفت: - خیالت تخت، مارک ورساچه شو واسه تو گرفتم، دیزاینش
تکه تکه، سفارشی. مهسا با دیدن روپوش وا رفت؛ - مثلا با دادن روپوش به این بلندی می خواین چی رو
ثابت کنین؟ بگین قد من کوتاااس؟ من نمیام اصلا! مهرنوش که داشت پالتوی گَجِتیش را اتو می کرد گفت: - اون روپوش تو نیست مهسا! اون روپوش مایکل جردنه که
برای یادگاری زدنش به دیوار. مال وقتیه که کنکور داده. فرناز خواست روپوشش را امتحان کند که صدف جیغ زد: - دستات! دستات شکلااااتیههه! پاااکشووووووون کن!
روپوش یه دکتر حرمت داره، پزشکی حرمت داره. تمیزی حرمت داره.. نازیلا که شروع کرده بود به خواندن "من به حرمت
عشقت بود که خونه خرابت شدم" با حباب سازش حباب بزرگی ساخت و در آن مشغول قل
خوردن به این طرف و آن طرف شد. ملیکا نگاهی به آن ها انداخت و رو به سحر و مهرنوش و
میشا کرد؛ - نگاشون کن! تجربی های بیچاره! - گریگوری، خوش تیپ شدم؟ - خواستنی تر از همیشه قربان. - بیا تو هم اینو بگیر بپوش، این ماسک رو هم روی
صورتت بذار خودش جذب می شه و تمام تغییرات فیزیولوژیک لازم رو روت انجام می ده. - قربان.. نمی شه ماسک تام کروز یا یکی دیگه از
بازیگرای هالیوود رو به جای اینا به من بدید؟ - هالیوود آشغاله احمق! دیگه اسمشو جلوی من نیار.
الآن دوره دوره ی بالیوود و فیلم های کره ایه. - بله قربان.. اما مطمئنید این روش کارسازه؟ - چرا که نه گریگوری! وقتی 60% مردم فیلممو نگاه می
کنن یعنی تو این یه مشت بچه که ما رو سرکار گذاشتن هم حداقل یکیشون هست که منو
بشناسه. - الو، سحر؟ ..خخخش.. ما توی محدوده ایم ..خخخش.. اینجا
همه چیز مرتبه ..خخخش.. می تونید وارد شید ..خخخششش.. - اون بی سیم لعنتیت چرا انقد خش خش می کنه صدف؟ - خش خش نمی کنه، این صداها رو فرناز داره در میاره،
می گه اینجوری طبیعی تره. - اونو بگیرش تا آبرومونو نبرده.. ملیکا که عصبانی شده بود این را گفت و بطری دوغش را
روی میز کوبید. بطری که از جنس شکننده ی آشغالی درست شده بود در جا شکست و تمامی
دوغ ها روی بی سیم سحر پاشید. و بی سیم صدای فیشششی داد.. - سوزوندیش! بی سیمو سوزوندی! ما میمیریــــم. - تو نگران بی سیمی؟ نگران یه مسئله ی پیش پا
افتاده؟ فکر نمی کنی حالا من بدون دوغ چیکار کنم؟ هان؟ سحر و ملیکا مشغول توی سر و کله ی هم زدن بودند که
با دیدن مهرنوش ساکت شدند! - داشتم فوتبالیستا می دیدم، حواسم رفت به سوباسا که
رو هوا مونده بود، منتظر بودم بیاد پایین که یهو بوی سوختگی اومد. دیدم اتو مونده
روی پالتوم و سوراخش کرده. سحر که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد قضیه ی بی
سیم را فراموش کرد و گفت: - حالا اشکال نداره دوس جون، مده الآن اصلا پاره
پوره، بیا بریم بیرون، اشکال نداره که. بیا بیا. بلبل ها آواز می خواندند، یک قناری در هوا شیرجه زد،
برگی روی زمین افتاد، میوه کالی رسیده شد! در این بین سحر، مهرنوش و ملیکا مشغول
غلت زدن بین چمن های مرکز بودند تا به مقصد برسند. - بچه ها اونجان، دیدمشون، بریم.. آآآآآآآآآآآی! در یک لحظه هر سه شان با طنابی از یک پا آویزان
بودند. بقیه که آن طرف ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ آن ها سریع خودشان را به
طرف دیگر حیاط رساندند. - اِ، چی شدین؟ - چی شدیم؟ مگه نگفتی همه چیز مرتبه؟! اینجوری؟ - آره دیگه، اِ! خب مرتبه دیگه! من تو ماموریتام به
عنوان دختر تیمیزی هروقت باید می دیدم چیزی مرتبه همین جوری بررسیش می کردم دیگه. ببینین
چمن ها رو چقد تمیز زدن، یه آشغالم رو زمین نیست. مگه غیر ِ اینه؟ - فراااموشش کن، به جای این کارا، یکیتون ما رو از
اینجایی که هستیم بیاره پایی.. ناگهان سه تیر طناب ها را پاره کرد و مهرنوش، سحر و
ملیکا با مغز روی زمین افتادند. همه سرشان را به سمتی که تیرها پرتاب شده بود
برگرداندند. - احساس کردم به کمک ما احتیاج دارید بانوها. اگه کمک
دیگه ای هست، من و دوستم در خدمتیم. سحر با دیدن آن دو نفر جیغ کشید؛ - خدااایااا! باورم نمی شههه! شااهرخ خااان، جوووموووونگ! و غش کرد. + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 3:36 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
[توضیح اینکه این عنوان رو جدی نگیرید! فقط نوشتم که مثلاً یادمون بیفته از اول قرار بود چی کار کنیم حالا چی شد!!!!] جغد پیر روی یه تختخواب مجلل از جنس اطلس ناب از خواب بیدار میشه. گریگوری کنارش وایستاده و منتظره: «رییس، خوبی؟؟» «اینجا کجاست گریگوری؟ چه جوری اومدم اینجا؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ جواب بده!!» «راستش رییس... ام.... اینجا مرکز توانبخشی پس از مواجهه با کنکوره! میخواستم بگ...» جغد پیر میپره بالا و چهارزانو فرود میاد رو تخت:«چی؟ منظورت چیه؟ میخوای بگی من طرفو دیدم؟ خوب چی شد؟ کشتمش! بگو کشتمش! تو رو خدا!!» «راستش.....» «جون بکن گریگوری، وگرنه به فکر یه محافظ دیگه میفتما!» «راستش منم یادم نمیاد، ولی چیزی که دکترای اینجا میگن اینه که ما به خواست خودمون اومدیم و خواستیم تمام خاطراتمون که راجع به کنکوره پاک بشه! ولی یه چیز مهمی...» «من میخوام برگردم! من به این سادگیا شکست نمیخورم... من...» «رییس این چیزا طبیعیه اگه میخواین بگم یه کم مسکن بهتون بدن! حالا اگه بذارین من حرفمو...» جغد پیر یه کم خودزنی میکنه و بعد میگه: «حالا که اصرار میکنی فعلاً باهاش کاری ندارم. حالا یالا بگو از اونایی که دنبالشون بودم چه خبر؟ اونا با طرف چه کردن؟» «راستش رییس، چیزی که میخواستم بگم اینه که اونا هم تو همین مرکزن!» جغد پیر صاف میشینه:«جداً؟ چهقدر اوضاع داره جالب میشه... من یه فکر جدید دارم گریگوری...» ..... ..... دستا و چشمامو بستهان و دارن منو میبرن. همین جور که دارم با خودم آهنگ چشام بستهاس... رو زمزمه میکنم صدای باز و بسته شدن دری میاد و منو میبرن تو. دستامو باز میکنن و بعد دوباره صدای بسته شدن در رو میشنوم! چشمبندمو باز میکنم و نگاهی به دور و برم میندازم و باورم نمیشه دارم چی میبینم! من تو اتاقی تو یه سفینهی فضایی هستم که سه برش شیشهایه و میتونم بیرونو ببینم! داریم از جلوی زحل رد میشیم. یه شهابسنگم از جلوم رد شد! نمیدونستم خوشحال شم، بترسم، وضعیت هیجانیه یا کشندهاس یا رمانتیکه!!!؟ خلاصه تو همین فکرا بودم که در باز شد و سه موجود وحشتناک که شکل هم بودن وارد شدن. جلوتر که اومدن یهو شناختمشون و جیغ زدم: «میمونای فضایی... میمونای فضایی... میدونستم... اینم سفینهشونه... تو رو خدا منو نخورین... من میخوام برم خونه...نههههههههههه.......» دو تا نوچههه جلو اومدن و منو رو یه صندلی که اونجا بود بستن. اصل کاریه یه کم جلو اومد و گفت: « من ساسی مانکنم بچه! یه کم باهات کار دارم!» من یهو دست از تقلاکردن برداشتم و به این موجود خیره شدم... ولی بعد از چند ثانیه دوباره شروع به دست و پا زدن کردم و جیغ کشیدم: «میمونای فضایی... نهههه..... نمیخواااااااااام....» با این کار دو تا نوچههه دوباره میان جلو و چشمبندی که رو زمین انداخته بودمو میچپونن تو دهنم! رییسشون یه دکمه از دکمههای کنترلی که دستش بود رو فشار داد و یه سیستم صوتی خدا از تو دیوارای اتاق اومد بیرون! کمکم داشتم باور میکردم که راست میگه! «اینجا جاییه که پروداکشنای پرطرفدار من ساخته میشه... طبق نقشهی جدید من، هر هفته یکی از آدمایی رو که رو زمین به آثار هنری من بیاحترامی میکنن اینجا میان تا طی رفتاری مسالمتآمیز شستسوی مغزی بشن! با معرفی آهنگام شروع میکنیم...» و شروع کرد با کنترلش ور رفتم. من تقلاهامو بیشتر کردم و با خودم فکر کردم اگه میمونای فضایی نصیبم میشدن خیلی بهتر بود! آهنگه به همراه اشک من شروع شد... وای وای وای پارمیدای من کو؟ وای وای وای...سحر......میرم از هوش... سحر....هووووووووووووووووو! صدای ملیکا بود که منو از کابوسم نجات داد! از جام بلند شدم و پریدم بغلش! ملیکا در حالی که خودشو از تو بغلم میکشید بیرون گفت صبحونه حاضره! .... ما قبل از اینکه بتونیم از عرشهی کشتی خودمونو به سوییس برسونیم گروهی کوماندو یا نینجا یا خلاصه یه عده حرفهای که واقعاً نمیدونم اسمشونو چی بذارم اینقدر پیشرفته و سریعالعمل بودن!، به ما حمله کردن و هممونو به کوهستانی به نام پیشدانشگاهی تبعید کردن. توصیف اونجا بیمعنیه. فقط اونایی میفهمن ما چه حالی داشتیم که تبعید شده باشن. اونایی هم که نشدن نگران نباشن، نوبتشون میرسه!! هاها! خلاصه به ما کلی بیگاری و تمرینای سخت میدادن تا بتونیم با سردستشون کنکور دست و پنجه نرم کنیم. ولی فقط تا همین جاشو میدونم و بقیهش یادم نیست. فقط یادمه که یه روز صبح تو این مرکز توانبخشی بعد از کنکور (که وابسته به همون آموزشگاهاییه که قبل از کنکور آدمو روانی میکنن) از خواب پاشدم و فهمیدم که بعد از کنکور اینجا اومدیم و خودمون خواستیم که همه چی از حافظمون پاک بشه. اینجا همه چی هست، از استخر و باغ و کوه بگیر تا غذاهای خوشمزه. خلاصه ما تازه به خودمون برگشته بودیم و داشتیم فکر میکردیم که چطوری همه چیزو از اول شروع کنیم. سر میز صبحانه همه نشسته بودن و گرم غذاخوردن بودن! در همین حال پیشخدمت برامون کیک شکلاتی آورد. من که به شخصه حملهور شدم و با همه به جز ملیکا دعوام شد. ملیکا طبق معمول با طمأنینه نشسته بود و منتظر بود تا ما وحشیبازیهامونو تموم کنیم. ولی در همین حال توجهش به یه پاکت جلب شد که کنار کیک شکلاتی گذاشته شده بود. سریع پاکتو برداشت و با بطری «دوغی!» که همیشه دستشه زد تو سر هممون و خواست که ساکت بشیم و ببینیم اون تو چیه و خودش کاغذی که تو پاکت بود رو درآورد و بلند خوند: اگه میخواین جغد پیررو ببینین، بیاین به این آدرس: (آدرسو نمیگم دلتون بسوزه! یه جاییه تو خارجه که ما رفتیم ولی شما نخواهید رفت!!) + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 2:33 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
R.L.Steine is back you can't imagine what will happen just the writers must have a time to see the vajanate zendegi!!!! s.th you will see by their story az oun jayee ke har che bishtar bekhoonin malikhooliaye vojoode man dar asare feshare zendegi bishtar mishavad lotfan ta tire 88 sabr konid!! pishapish az shoma tashakkor mishavad + نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 8:23 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
ساعت 4 بعد از ظهره و جغد پیر تو دفترش نشسته و داره یه قهوه میخوره! همزمان پاهاشو تکون میده و شروع به ناله کردن و غر زدن میکنه! مباشر همیشه حاضرش، گریگوری در حالی که یه مشت کاغذ دستشه آروم وارد میشه و منتظر میمونه! - خیلی وقته دیگه خبری ازشون نیست! نه داستانی! نه پلیسی! نه هنجانی! نه قتلی! نه خونریزیی! خیلی حالم گرفتهس گریگوری! ازشون خبری نشده؟ شاید از این سزارینای ادبی که میگن جدیده میخوان! - اتفاقاً اومدم تا راجع به همین باهات صحبت کنم رییس! طبق آخرین اطلاعات اونا الان تو اتاقاشون تو شهر خودشون محبوسن! بیرون رفتن فقط با اجازهی والدین خانه و مدرسه ممکنه و ملاقاتی هم ندارن و به شدت دارن شکنجه میشن! وضع روحیشونم خوب نیست و دارن دیوونه میشن و به شدت منتظر پایان محکومیتشونن! تبلیغات تلویزیونی، چیزی به اسم تست، آزمون، سنجش، درصد و یه سری چیزای دیگه از مواردیه که نسبت بهش واکنش نشون میدن و تشنج میکنن! نمیدونم! مثل اینکه کسی که باعث زندانی شدنشون شده یه قاتل حرفهای و مجرب و با سابقهس که خیلیم خونخواره! این چیزایی که گفتم هم از نوچه هاشن! - یاالله بگو کدوم خریه! زود باش بگو تا خودم برم حسابشو برسم! کلاشینکفمو کجا گذاشتی؟ نه فعلاً اونو بیخیال شات گانمو بده! نه اونم دردش کمه! با تانک میریم شایدم ب.... - رییس میگن اسمش کنکوره!! و مثله اینک.... - (قاه قاه میخندد!) چییییییی؟ کنکور؟ چه اسم سوسولیییه! فک کنم با یه فوت ناکارش کنم! اونا که نمیتونن از پس این یارو کنکور بر بیان میخوان از پس من بر بیان! ولی خوب حیف که خیلی دلم هیجان میخواد! خب چه طوری میشه طرفو دید؟ میخوام اول باهاش حرف بزنم تا آشنا بشیم! - مثل اینکه طرف خیلی حرفهایه و مسائل امنیتیشو خیلی خوب رعایت میکنه! سالی یه بارم بیشتر خودشو نشون نمیده! اونم باید ثبت نام کنین تا روز موعود ببینینش! میگن خیلیا با دیدنش میمیرن، خیلیا سکته میکنن و افلیج میشن، خیلیا کنترل خودشونو از دست میدن و نعره میکشن، خیلیا غش میکنن، ... و فقط بعضیان، حدود 2، 3 نفر، که میتونن با اعتماد به نفس از پسش بر بیان! چیزیم که معلومه حتماً باید هممون تا آخر این مدت صبر داشته باشیم! - خیله خوب! به اونا کاری ندارم! بذار هر غلطی میخوان بکنن! اصلاً آشفته از مه دور بهتر! ولی من کنجکاو شدم این یارورو ببینم! واسم ثبت نام کن گریگوری! حالشو میگیرم! خودم ب.... گریگوری در حالی که زیر لب میگوید زکی! زهی خیال باطل! از در خارج میشود... + نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 8:17 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
سوییس، پارک تفریحی ایکیوسان، حوالی دو بعد از ظهر " مهتاب شدی و رومو پوشوندی، آفتاب شدی، صورتمو سوزوندی.." - گریگوری، کرم ضد آفتابمو پیدا نمی کنم. کدوم گوری گذاشتیش؟ - اممم، ارباب توی هواپیمای خصوصیتون جا گذاشتمش.. - پوست من همیشه به آفتاب گند سوییس حساسیت داشته. لعنت به تو گریگوری، وقتی برگردیم سیسیل، خوراک کوسه ها می کنمت... - پشمک! پشمک تازه! پشمک طبیعی! پشمک با سس گوجه! فلاش بک جغد پیر 7 ساله با دماغ به شیشه ی پنجره چسبیده و حیاط خونه بغلی رو زیر نظر گرفته. بعد از چند دقیقه، دختر بچه ی کوچیکی با موهای بافته شده میاد تو حیاط و مشغول فوتبال بازی کردن می شه. - پشمک! پشمک! بیا تو، هوا سرده.. جغد پیر دختر را تا دیدرس دنبال می کنه و بعد آهی می کشه و ترانه ی دختر همسایه دلمو زندونی کرده رو زیر لب زمزمه می کنه.. - گریگوری! همه ی این پشمک ها رو برام بخر.. - همه شو قربان؟ - خفه شو گریگوری! - ولی دکتر گفته قند خونتون بالاست؟ - می خوام وقتی رسیدیم سیسیل، همه شو کنار بقیه ی یادگارای پشمک خاک کنم..
- دیگه چی!!؟ تو فعلا این تمرینای هندسه تو بگیر حل کن ببین می فهمی؟ - حبیبی انت حبیبی.. ذکرک فی قلبی.. حبیبی آی حبیبی.. - چقدر دیگه می رسیم؟ من گشنمه!! - وای بچه ها! ببینین چه ماهی بزرگی گرفتم!! - اُ این منظره چقدر جون می ده واسه طرح زدن، بد نیست یه طرح دم دستی واسه شاگردای دانشگاه هنر سوربن م بزنم!! - آره از نظر من سوییس برای بیوتکنولوژی موقعیت های خیلی خوبی داره. مخصوصا که خیلی هم تمیزه و شاید بتونیم از روی اسم تو که دختر تمیزیه، یه بهونه جور کنیم و ثابت کنیم ملیت اصلیت سوییسیه. - غذای معروف سوییس چیه؟ - نگو که باز می خوای مسموم شــــــــــــی!! - نِه نِه! نوموخوام!! - بینیم باو!! پیشت!! هوی!! با تو ام! شنیدم سوییس دوغ های خیلی خوبی داره، راسته - لنگرا رو بکشین بابا!! رسیدیم.. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 0:52 قبل از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
(ما باباهای پولداری داریم و عقده ای هم نیستیم ای دشمنی که همچین فکری کردی!!) نوک عرشه، آیدا و مهرنوش داشتن روی یه میز کوچیک شطرنج بازی می کردن. فرناز و صدف داشتن راجع به جدیدترین مقاله بیوتکنولوژی و اینکه چقدر این رشته تو ایران بی آینده س، ولی حالا که اومدن سیسیل شاید تونستن یه کاراییش بکنن حرف می زدن. میشا داشت سنگ تو آب پرت می کرد و آه می کشید. شاید دلش غذا میخواست! مهسا مشغول زدن یه طرح گرافیکی جدید واسه روی کشتی بود. نازیلا روی دکل بود و حباب هایی که درست می کرد رو روی سر بقیه می ریخت و در آخر، ملیکا اطلاعات جدیدی که تهیه کرده بودیم می خوند و در عین حال آروم آروم از تو لیوانش قطره های دوغو با نی بالا می کشید. (توضیح ۱: آخه ملیکا قطره ای چیز میز می خوره! توضیح ۲: دوغ یه چیزای دیگه س! خیلی چیییزاا!!) البته باید توضیح داد که کشتی ساکن بود و حرکتی نمی کرد! قبل از اینکه وارد عملیات بشیم لازم بود که همه یه استراحتی بکنن و تازه، هنوز اطلاعات کافی و نقشه ی مناسبی نداشتیم! من با یه کپه کاغذ پرینت شده ی دیگه و در حالی که صورتم معلوم نبود از کابینم اومدم بیرون و کاغذا رو پرت کردم رو دوغ ملیکا و در حالی که تو صورت عصبانیش آدامس می ترکوندم گفتم:«دیگه حوصله ی اینجا موندنو ندارم ریفیق! امروز تمومش می کنیم!» ملیکا با خشونت تمام بهم گفت: «اگه بلدی چیزی رو تموم کنی اون آدامس خوردنتو تموم کن! نقشه پیشکشت!» من در حالی که قیافه ی معصومانه ای به خودم گرفته بودم توی کاغذام غرق شدم! ملیکا زیر لب شروع به خوندن أنت حبیبی.. کرد و منم باهاش هم صدایی کردم! دیگه داشتیم خسته و ناامید میشدیم که یه هو موشکی که میشا درست کرده بود افتاد روی یکی از کاغذا! میشا شروع کرد به دعوا کردن که: « من موشکمو مخوام! زود باشین! مخوام!!» واسه همین من خم شدم موشک رو بردارم که یه چیزی روی کاغذ نظرمو جلب کرد! بالاخره اون چیزی رو که می خواستیم پیدا کردیم! با خوشحالی موشک میشا رو براش انداختم و به ملیکا گفتم: « میدونی کی هفته ی پیش تو سوییس ۲۰۰ دلار خرج خریدن کل یه چرخیِ پشمک فروشی کرده؟» ملیکا با بی حوصلگی گفت: «چرکو؟؟ هر هر!! البته اگه هفته ی پیش با خودم نبودی شک نکن که می گفتم خودت!!» با گفتن این حرف همه ی عرشه برگشتن و به من نگاه کردن! یکی از حبابای نازیلا رو عینک ملیکا افتاد و ترکید... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 4:26 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
این پست با جوهر آب لیمو نوشته شده! (در زمان غیبت صغری) می فهمی؟؟ این کل اتفاقاییه که تو این مدت واسه ما افتاده بود! فهمیدی؟؟ نه؟ نمی فهمی؟ پس مشکل خودته! شما که نمیفهمین ما واسه چی توضیح بدیم؟؟!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 3:53 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
صدف در حالی که شنلش رو تکون میداد و فرق کج سرش رو مرتب میکرد٬ رو به ما که هنوز دهنمون از حیرت وامونده بود گفت: «همساده ها!!!» من در سکوت به شنل صدف خیره شده بودم و افسوس میخوردم که چرا مانتوی مدرسه ی ما هیچ وقت اینطوری از آب در نمیاد!! ملیکا به حرف اومد که: «تو از کجا فهمیدی ما اینجاییم؟؟!! ول....ولی به جز خودمون هیچ کس خبر نداشت که!!!» نازیلا با یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش نگاه کرد و قبل از اینکه صدف دهنشو باز کنه گفت: «دیووووووووونّهه هه هه!! سوپرمدلیسم ها همیشه می فهمن که افراد تو خطرن دیگه!! ایییییش!!!» - «پس فرناز کجاست؟؟» این صدای صدف بود که ما ها رو از نظر گذرونده و بهترین همساده شو ندیده بود...
من به ملیکا چشم غره رفتم! ملیکا گفت: «ما هم نمیدونیم! ولی هر جا هست٬ حتماً جای امن و راحتیه!!! ایضاً خیالش!» صدف گفت: «خب خیالم راحت شد!! حالا این جا چی کار میکنین؟» و من و ملیکای بیچاره برای بار صدم داستان جغد پیر رو تعریف کردیم! صدف گفت: «پس باید کارمون رو ادامه بدیم!» من گفتم: «آره ولی یه مشکلی هست!! ما فقط چرکو رو از راه به در کردیم٬ ولی هنوز نگهبانای دیگه ای هم موندن! خصوصاً اون قد بلنده و اون قد کوتاهه!! از اینجا که بریم بیرون حتماً حسابمون رو می رسن!» صدف خندید و گفت: «مأمورا که مشکلی ایجاد نمی کنن٬ چون همه با ما هستن! اگه منظورتون از اون دو تا هم مهسا و میشاست٬باید بگم که اون دو تا از بهترین رفقای منن!! با چرکو هم هیچ میونه ای ندارن!! نفوذی بودن! فقط نمیدونم الان کجان...!!!» وقتی یه کم به دور و ورمون نگاه کردیم٬ دیدیم دو نفر کنار هم وایستادن و بدون هیچ حرکتی رو به آسمون خیره شدن! تو چشماشونم یه دایره هایی بزرگ و کوچیک میشدن!! صدف گفت: «ای وای!! باید مستقیم به wave موهای چرکو خیره شده باشن!! صد بار به همه گفتم این چرکو جوگیره!! فکر می کنه روان شناسه و از هیپنوتیزم و اینا استفاده می کنه! حالا هیچ کجای دنیا هم به عنوان روانشناس قبولش...» صدف در حالی که زیر لب غرغر می کرد جلو رفت و ۳ بار شنلش رو جلوی مهسا و میشا تکون داد و گفت: «چرکووووو!!! چرکوووو!! هووووووووو!! اون دیگه رفتهههههه! دیگه باید همه چی رو فراموش کنین.......! خودم براتون از اون بابلیسا میخرم!! با شماره ی ۵ از خواب بیدار میشین!! و دیگه به اون موهای چرب فکر نمیکنین!! ۱... ۲... ۵» (صدف همیشه تو شمردن یه کم مشکل داشت!) دو دقیقه بعد ما دوباره به سالن اصلی برگشته بودیم و یه بار دیگه من و ملیکا شروع به ور رفتن با کامپیوتر سرور کردیم٬ منتها ایندفعه با خیال راحت!! ۵ دقیقه بعد تمام فایل مربوط به جغد پیر رو روی یه دیسک فشرده ریختیم! (از وقتی کتابای امسالمو گرفتم خصوصاً مبانی علم رایانه رو٬ دارم فارسی رو پاس میدارم!!) اینجا وقت نداشتیم!! باید میرفتیم تو خونه و با خیال راحت اطلاعات جغد پیر رو زیر و رو میکردیم! باید میدیدیم که با چه آدمی طرف هستیم! حالا که یه اکیپ بودیم راحتتر میتونستیم رو پیشنهادش فکر کنیم! تو همین فکرا بودیم که یه هو یه صدای جیغ بلند شد! داشتیم از ترس سکته می کردیم که فهمیدیم صدا از نازِللااااا خانُمه که مایع حباب سازش تموم شده! آیدا و مهرنوش که با صدای جیغ از خواب پریده بودن شروع به غرغر کردن که اصلاً اینجا بهشون هیچ احتیاجی نبوده و اگه نمی اومدن می تونستن برن سینما. نازیلا با عصبانیت به ما نزدیک شد و در حالی که برگه ی قراردادش رو جلوی چشم من و ملیکا تکون می داد گفت: «۲۰ تا حباب ساز!! همین حالا!! وگرنه من می دونم و شما!! مرده و قولش.....» -«نگران نباش! من هنوز از اون کفایی که باهاش چرکو رو از بین بردم دارم! می تونم بدمشون به تو تا به جای مایع حباب ساز ازش استفاده کنی!» پیام بازرگانی: (((صدف٬ خااااااانُممم است و همیشه تمام لوازمی را که فقط مادرها دارند را با خود حمل می کند! نتیجتاً وجود چنین شخصی در تمام سفرهای شما٬ خصوصاً اگر مثل ما باشید توصیه می شود!))) در حالی که داشتیم به چرکو میخندیم و نازیلا رو پشت سر خودمون می کشیدیم به سمت ماشین یعنی جایی که فرناز قرار بود خیر سرش هوامونو داشته باشه می رفتیم! من پشت شنل صدف رو گرفته بودم و عروسی ملیکا رو تصور میکردم و اینکه من قراره ساقدوشش باشم!! ( البته با این تفاوت که من شنلش رو پوشیده بودم!! هه هه!) چون بلاخره داریم دیپلم میگیریم خب! ملیکا هم داشت خاطرات چرکو رو واسه مهسا و میشا تعریف میکرد! خیلی بچه های باحالی بودن! میشا میتونست به تنهایی یه حلقه ی طلایی بخونه و مهسا هم (که بهش میگیم مستا!) تبرزن ماهری بود! بر و بچ باحالی بودن! به ماشین رسیدیم! کسی پشت فرمون نبود! برای یه لحظه همه مون شروع به فحش دادن کردیم که ای بابا!! حالا باید بریم از چنگ «پشه ی گد»ا درش بیاریم!! که نازییییلا گفت: «بابا من اونو میشناسم!! خوابه!! صبر کنین!!» اینو گفت و با یه حرکت پرید رو شیشه و ادای هیولاها رو درآورد! فرناز پرید و درحالی که داشت فحش میداد یه هو چشمش به میشا افتاد: -«اوااااااا!! خاله خانِم میشا!! شوما کوجا اینجا کجا! مو که مردنیم!! مسخره کردی مارِ این همه سال؟؟» + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 1:45 قبل از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 8:5 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
ساعت 2 صبح بود و ما در حالی که تو ماشین نشسته بودیم نقشمون رو مرور میکردیم. هیچی اشکال نداشت. آیدا و نازیلا جلوتر از همه میرفتن تا ترتیب نگهبانا رو بدن، مهرنوش از راه هواکش ساختمون وارد میشد و به تالار اصلی میرفت –همون جایی که همه ی اطلاعات و پرونده ها اونجاست- من و ملیکا هم بعداً از در پشتی وارد میشدیم. نازیلا و آیدا از بیرون و مهرنوش از تو باید درارو باز میکردن و ترتیب دزدگیرا و مسائل امنیتی رو میدادن، بعدشم باید مراقب من و ملیکا بودن که میبایست سابقه ی جغد پیر رو از پرونده ها میکشیدیم بیرون. فرنازم از تو ماشین هوامونو داشت و باهامون صحبت میکرد. اسلحه هامونو برداشتیم و گوشیهامون رو به گوشمون زدیم. اولین کسی که کارشو شروع کرد مهرنوش بود. بی سرو صدا از ماشین پیاده شد و از پله های اضطراری بالا رفت تا به پشت بوم برسه و وارد هواکش بشه. آیدا و نازیلا هم گردنی شکوندن و رفتن سراغ در ورودی. من و ملیکا و فرناز هم توی ماشین نشسته بودیم و ساندویچی رو میخوردیم که سر راه از فِرِدی کثیف خریده بودیم. (قبلش اون سه نفر دیگه کلی فحش بهمون داده بودن!) اونشب جام جهانی بازی فرانسه و برزیل بود. به همین دلیل هم تمام نگهبانای طبقه ی همکف جمع شده بودند و در حالی که تخمه میخوردن تلویزیون تماشا میکردن. البته تعدادشون زیاد نبود. آیدا و نازیلا از پشت بهشون نزدیک شدن و با یه حرکت و به کمک حرکات رزمی دو نفرشونو بیهوش کردن و تا اون یکی دیگه بیاد بفهمه چی شد آیدا با قنداق تفنگش زد پشت سرش. بعدشم تو میکروفونش به ما گفت که کارو یه سره کرده! نازیلا هم از اون پشت بالا و پایین میپرید و میگفت: «منم بودم! منم بودم!» من بهش گفتم: «فایده نداره! من تجربشو دارم!!!» خلاصه جفتشون راه افتادن به طرف تالار اصلی که درست وسط سازمان زیر طبقه ی همکف بود. از اون طرف مهرنوش وارد هواکش شده بود و داشت با استفاده از راهنمایی فرناز که نقشه ی منافذ هوایی جلو روش تو کامپیوتر بود، جلو میرفت. هر از گاهی هم «فریبا آی فریبا» رو زمزمه میکرد که باعث میشد ما فحشو بکشیم بهش تا ساکت باشه و بفهمه که صداش تو هواکش میپیچه. تازه یه ربع گذشته بود که آیدا و نازیلا به ما خبر دادن که بلاخره رسیدن و سر راه هیچ نگهبان دیگه ای نبود! (خودمونیم! عجب سازمان سیایی!!) من و ملیکا به هم نگاه کردیم و کوله پشتیمون رو برداشتیم. وقتی به تالار رسیدیم دیدیم که آیدا و نازیلا کنار در اصلی اونجا دارن آهنگ گوش میدن و حال میکنن! مثل اینکه شادووماد بود!! من و ملیکا به هم نگاهی انداختیم و ملیکا سری تکون داد و آهی کشید! مثل همون موقع هایی که از «چرکو» ناامید میشد!(چرکو یک شخصیت اضافیست که کم کم از نقش بیخودش باخبر میشوید!!!) ما جلو رفتیم و به وسیله ی دم و دستگاه هایی که تو کوله پشتیمون داشتیم پس وردِ درو پیدا کردیم و وارد شدیم. از اون طرف هم مهرنوش بهمون خبر داد که توی هواکش اصلیه که به سالن منتهی میشه. سالن گرد بود و سقف بلندی داشت؛ با 4 در و بدون هیچ پنجره ای. هوا تاریک تاریک بود. فقط یه مشت نور سبز از کامپیوترا بلند میشد که باعث میشد سایه ی همدیگه رو تشخیص بدیم. من و ملیکا جلوتر از همه بودیم و آیدا و نازیلا هم پشتمون. یکهو ملیکا واستاد و به من گفت: «باید سیستم امنیتی دیگه ای هم اینجا باشه. واسه همینم بهتره که یه سری چیزا رو امتحان کنیم و مطمئن بشیم!!» هیچ دزدگیر گرمایی یا صدایی وجود نداشت. میخواستیم بیخیال بشیم که نرم افزار مطمئن ملیسا (مخلوطی خیالی از من و ملیکا!!) فهمید که تمام سالن پر از لیزراییه که رد شدن ازش آژیرو به صدا در میاره و همه میریزن این تو! خفه کردن آژیر بیشتر از 2 دقیقه طول نکشید و بعد از اون چراغا رو هم روشن کردیم. سالن پر از ردیفهای کامپیوتر بود. همه چیز داشت خوب پیش میرفت. من و ملیکا به طرف کامپیوتر سرور رفتیم و شروع به کار کردیم. نرسیدن مهرنوش نگرانمون کرده بود! نازیلا به دور و ورش نگاهی انداخت و یه چیز نارنجی-زرد توجهش رو به خودش جلب کرد. دستاش رو باز کرد و در حالی که زیر لب میگفت: «حببااااااااااااب!!! حبباااااااااب!» جلو رفت. داشت میرسید که فرناز تو گوشیش گفت: « یه سیستم امنیتی دیگه هم تو سالن هست که نمیتونم پیداش کنم!!! عجیبه!!!» در همین موقع نازییییلا حباب ساز خوشگلی رو که روی یک ستون کوتاه وسط سالن بود برداشت. برداشتن همان و صدای ونگ آژیر هم همان! مهرنوشم هول شد و از تو هواکش افتاد وسط سالن! در همون موقع درهای سالن باز شد و یه مشت مأمور ریختن تو که جلوشون دو نفرشون که اختلاف قد زیادی داشتن و نگاه های مشکوکی به ما می انداختند خودنمایی میکردن!! همه ساکت بودند!! چند ثانیه بعد اونی که جثه ی کوچیکتری داشت به حرف اومد و با صدای طنین داری گفت: « هر بچه ای که حباب بازی کنه، باید از تمام گنده لاتای سیا کتک بخوره!!!» + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 11:43 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
همزمان که ملی به سمت صندوق می رفت تا تسویه حساب کنه، فرناز یه ظرف نمونه برداشت و با دقت تکه شیشه رو گذاشت توش. مهرنوشم معطل نکرد و رفت یه وانت گوسفندی آبی از سر کوچه گیر آورد. همه مون به سرعت پریدیم تو وانت و در حالی که پشت وانت نشسته بودیم نقشه ی جدیدمون رو مرور کردیم: + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 9:52 قبل از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
يه عصر سرد بهاري بود و برگ هاي پاييزي خش خش روي زمين مي ريختند . همگي توي كافي شاپ زردآلو دور هم جمع شده بوديم .. سيني هات چاكلت ها رو گذاشتم روي ميز گرد چوبي و كنار سحر و آيدا نشستم . مهرنوش موشكافانه به هات چاكلت نگاه كرد و با اشاره به ميز بغلي ، پاهاش رو زمين كوبيد و ابراز كرد كه او هم از همان بستني مخصوص هاي چند طبقه كه ژله دارد و دست بچه ي فسقلي ميز بغلي است ، مي خواهد ..
با يك بستني چند طبقه برگشتم و نشستم . مهرنوش معصومانه نگاهم كرد و گفت كه شوخي كرده !! موهام رو گرفتم و سرم رو گذاشتم روي ميز - شكر يادم رفته !! يه بسته شكر از تو جيبم درآوردم و پرت كردم تو دستش . - همه اش همين ملي ؟! هر چي شكر تو جيبم بود ، ريختم جلوش و هات چاكلتمو برداشتم كه بخورم ؛ - لعنتي ! اينم كه سرد شده .. داشتيم هات چاكلت پنجم رو مي خورديم كه يادمون اومد واسه چي دور هم جمع شديم ! لبخند مليح تحويل هم داديم و سعي كرديم به اين فكر كنيم كه چجوري بايد وارد سازمان CIA بشيم . مهرنوش تا حدودي مي تونست نقشه ي سازمان رو در اختيارمون بذاره !! تنها كاري كه مونده بود ، پيدا كردن ، خفت كردن و به دست آوردن خون يه مامور سازمان سيا بود . داشتيم به اين مسئله فكر مي كرديم كه صداي داد و فرياد از ميز بغلي بلند شد . - مي كشمت !! مي رم خونه بابام ، خيال كردي كي هستي ؟! - چي گفتي ضعيفه ؟! صداته بيار پاينننه ! خيال كردي كي هستي تو ؟! شق ! شقة ! (نر و ماده) - بزنش بابا ، بزنش بابا ، مامان رو بزن در همين موقع زنه ميز رو بلند مي كنه و مي كوبه تو سر مرده ! ما همه كف مي كنيم ما خيره به شيشه ي خوني كه افتاده بود روي كيك من ، نگاه مي كرديم . مهرنوش سخت رفته بود تو فكر ! - چه آدم خفنی بود !! - چي چي خفن بود ؟! كيك من رو به گند كشيد ! از همون اول صبح كه كفتر روي سقف خونه لونه كرد ، فهميدم روز نحسيه !! اين شيشه ي خوني لعنتي رو بنداز تو سطل ! - نـــــــه ، وايسين !!! اين زنه ، هموني بود كه مي خواستيم . موقعي كه من تو CIA كار مي كردم ، رئيس بخش امنيتي بود .. + نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 11:40 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
ما طبق عادت همیشگیمون خیلی زود با فرناز رفیق شدیم و چترامونو باز کردیم!! بینی بینالله یه حرفهای بود! (ما اصلاً عقدهای نیستیمها!! - میدونین بچهها... من نمیتونم تنهایی DNA ِ این خون رو شناسایی کنم! و ما دوباره سر و صدامون در اومد که: ای بابا! اینم که نمیتونه کاری بکنه! - بابا شما چقدر زود بیخیال میشین و از زیر کار در میرین! من گفتم این کار نشدنیه؟ فقط گفتم من به تنهایی - یعنی یه نفر دیگه؟؟؟! و من نگاهی به او کردم که خودش میداند ... هوا تاریک شده بود... صدای جغدا از بین درختا میومد... تو تاریکی خیابون یه مرد مشکوک با پالتوی قهوهای داشت کنار یه درخت به سیگارش پک میزد... من خیره به ملی نگاه میکردم و اون به من... ملی زیر لب زمزمه کرد: «نه بابا!! خودمونم میدونستیم... بیچاره...!! یَه یَه!!» ملی حولهای برداشت و رو سر طرف انداخت و گفت: «ببین داداش! من حوصله ندارم!!» طرف هم گفت: «من هم همینطور...» آیدا لبخندزنان دستی به شونهی ملی زد و گفت: «منظوری نداشتم!! نمیدونستم آشنا هستین!! آخه معمولاً یه مشت منگل این موقعهای شب این طرفا پیداشون میشه!!» ملی زیر لب گفت: «آره واقعاً» و آیدا ادامه داد: «خب... چه کمکی از دستم بر میاد؟؟» حالا دیگه 5 نفر بودیم... + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 8:30 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
اول آذر 1369، آلاسکا، ساوجبلاغ!! در تاریکی شب ، صدای زوزه ی باد به همراه صدای گریه ی دو نوزاد از کلبهای داخل جنگلهای ساوجبلاغ به گوش میرسید .. به همراه صدای زنی که میگفت: « هر دو دخترند! » مادر ملیکا با خوشحالی او را به خواهرش که من را در آغوش داشت نشان داد و گفت: « فکر میکنم این نشانه ی خوش یمنی برای ما باشه! » این دو مادر خوشحال که از آینده خبر نداشتند، با شادمانی روی بچه هایشان اسم گذاشتند و مشغول صحبت از آرزوهایشان بودند .. در بین صدای خنده های این دو زن، ناگهان صدای تق تقی کلبه ی تاریک را به خود لرزاند!! - بله؟ بفرمایید؟ - درود بر تو این بانوی ساوج زمین!! - ببخشید؟ مي تونم کاری برای شما بکنم؟ - مریخ و عطارد رو به روی هم قرار گرفته اند و دب اکبر با هر دو زاویه ی 60 درجه ساخته است .. همچین اتفاقی هر 17 سال یکبار میافته... فقط هر 17 سال یکبار!!... - شرمنده ام! من که چیزی دستگیرم نمیشه! اگه کاری ندارید من برم که تازه بچه ام به دنیا اومده!! - تو خیلی خوش خیال به نظر میرسی!! ولی نمیدانی که امروز چه روز شومی است!! در همین هنگام صدای صاعقه ای به گوش رسید و زن عجیب با صدایی گوشخراش ناپدید شد .. ... و این تنها چیزی بود که خاله ام قبل از مرگش برایمان تعریف کرد!... ... 17 سال بعد (این فقط افه است!!)، تهران، ونک، کافي شاپ توت فرنگی من و ملیکا و مهرنوش تو کافی شاپ نشسته بودیم و به مناسبت رفتن تو هفدهمین سال تولدمون کاپوچینو با شیشلیک میخوردیم!!!!!! همزمان با خوردنمان مهرنوش به حرف آمد و گفت: - بچهها ما نمیتونیم همینطوری به اطلاعات جغد پیر دست پیدا کنیم! تو سازمان سیا یه سری اطلاعات هست که حتی منم با کارتم نمیتونم بهشون دسترسی پیدا کنم! ( من و ملیکا به هم طوری نگاه کردیم که یعنی خاک بر سرت!) به هر حال ما باید اثر انگشت یا DNA جغد پیر رو داشته باشیم. - خب .. ما دو سه قطره از خون جغد پیر رو نگه داشتیم ! یعنی ازش میشه استفاده کرد ؟ - معلومه !! فقط آدمشو میخواد .. - آدمش کیه اونوقت ؟؟ مهرنوش در حالی که دستشو به سینه اش زده بود صندلیشو عقب کشید و به ما چشمک زد !! در همون حالی که من و ملیکا کف کرده بودیم که جیگرتو .. چشمکتو .. یه دفعه در کافی شاپ باز شد . یه نفر که بارونی مشکی چرمی بلندی پوشیده بود و عینک به چشم داشت وارد کافی شاپ شد و به سمت میز ما اومد . مهرنوش بلند شد و گفت: «بچه ها فرناز رو یادتون میاد؟ همونی که تو دبیرستان یه بار ژنوم ماهی و قورباغه رو با هم قاطی کرد !! یه بارم یه گربهی شبیه سازی شده ساخت ! یادتونه معلما همه کف کرده بودن ؟» من و ملیکا از فرط تعجب توي ني كاپوچينومون با حيرت فوت كرديم ! شاید اون زن عجیب راست گفته بود .. + نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 4:24 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
فکر کنم همین موقع ها بود که پای مهرنوش به قضیه باز شد .
سحر گوشی رو برداشت و شماره اش رو گرفت ،بعد هم زد رو بلندگو كه من هم صداشو بشنوم ؛ " به سازمان سيا خوش آمديد : اگر به دنبال گمشده اي مي گرديد شماره ي ۱ را وارد كنيد .. اگر سوال مبهمي در ذهنتان مي چرخد ، شماره ي ۲ را وارد كنيد .. اگر مي توانيد اطلاعاتي را به ما ارائه دهيد شماره ي ۳ را وارد كنيد .. اگر با كارآگاهان خصوصي ما كار داريد و بودجه ي شما از ۱۰۰۰ دلار كمتر است ، گوشي را قطع كنيد !! اگر بودجه داريد ، شماره ي ۴ را وارد كنيد ... " سحر با استیصال شماره ی ۴ رو فشار داد ! " سلام ، لطفا رمزی که در اختیار شما قرار دارد را بگویید ! " يك دفعه سحر شروع كرد به كشيدن آستين من !! - مليكا ! مليكا ! .. رمز مهرنوش چي بود ؟ - رمز اون ؟ چي بود خدا ، چي صداش مي كردن ؟جيل ؟ جيلي ؟! آها !! جيلانار ! " رمز شما درست است .. لطفا بعد از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد !! " من و سحر شديدا كفري شده بوديم ! اين همه تلاش و حالا نتيجه اش مي شه اين ؟ در نهايت پيغامي به اين مضمون گذاشتيم : - مهرنوش ؟! جيلانار نامرد .. اين بود ؟ مسخره ! خيره سر .. گرفتي ما رو ؟ خجالت نمي كشي ؟ ناگهان مهرنوش گوشي را برداشت !! - سلام رفقا ! - - بچه ها باور كنيد ، من تقصيري ندارم ! من هنوز دلم پاكه ، بايد خرج فيزيوتراپيم درآد ناگهان ندايي مارا به خود آورد .. واااي مهرنوش جون ! چقدر دلمون برات تنگ شده بوووود شب تاريك و سردي حوالي نوامبر بود . ما دم تلفن عمومي اي كه نزديك فلافل فروشي فرد ميكروب بود ، قرار داشتيم . سحر دستاش رو ها كرد تا گرم شه و نگاهي به ساعتش انداخت ؛ - داره دير مي شه .. ديگه كم كم بايد بياد !! ديگه داشتيم از اومدنش نااميد مي شديم كه سايه ي شخصي رو ديديم كه با قدم هاي نامرتبي به سمت ما مي اومد . پايين باروني بلندش ، پشت سرش توي هوا موج مي زد .. مهرنوش گاز بزرگي به فلافلش زد ؛ - مگه تو اين همه حقوق نمي گيري ؟ بهت نمياد با فلافل حال كني ؟ - من ؟ -دستي رو پاي چپش كشيد- مگه پشت تلفن نگفتم كه همه اش خرج فيزيوتراپيم مي شه - آه ! .. شرمنده ! حالا ببينم ، تاثيري هم داشته ؟ - آره ، خيلي وضعش بهتر شده ! از اون روزي كه همه ي استخوناش كج و معوج شد ، خيلي فرق كرده . حالا ديگه مي تونم بدوم !! - اُه ، اين عاليه ! خب راستش ما برا اين گفتيم بياي اينجا كه ببينيم .. چه جوري بگم ! راستش قضيه از اينجا شروع شد كه .. و اينجوري من و سحر با تكميل حرف هاي همديگه داستان رو به صورت خلاصه براش تعريف كرديم .. - حالا من مي تونم براتون چه كاري انجام بدم ؟ - خب .. برا مقابله با اين جغد پير .. فكر كرديم خيلي خوبه كه .. يادته توي مدرسه يه گروه داشتيم ؟ يه گروه كه مي خواستيم بعدا با هم كارهاي بزرگ كنيم ؟ ما مي خوايم اين گروه دوباره دور هم جمع بشه .. قبول مي كني ؟ مهرنوش به نشانه ي موافقت لگدي غير ارادي با پاي چپش پراند .. حالا سه نفر بوديم !! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 11:47 بعد از ظهر توسط نوادگان آر.ال.استاین |
|
| ||||||